تبليغاتX
سینما از دید ما

  • Apocalypse Now 
  •  
  • اینک اخرالزمان
  • فیلمی از : Francis Ford Coppola
  • محصول:1979
  • ژانر: اکشن ،  ماجراجويي ،  درام ،  مهيج ،  جنگي
  • فیلمنامه: John Milius ، Francis Ford Coppola
  • زمان:202 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
  •  
  • بازیگران:
  • Marlon Brando     در نقش    Colonel Walter E. Kurtz
  • Martin Sheen     در نقش    Captain Benjamin L. Willard
  • Robert Duvall     در نقش    Lieutenant Colonel Bill Kilgore
  • Frederic Forrest     در نقش    Jay 'Chef' Hicks
  • Sam Bottoms     در نقش    Lance B. Johnson
  • Albert Hall     در نقش    Chief Phillips
  • Laurence Fishburne     در نقش    Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
  • Dennis Hopper     در نقش    Photojournalist
  • Harrison Ford     در نقش    Colonel Lucas
  • G.D. Spradlin     در نقش    General Corman
  •  
  • خلاصه فیلم:
  • نسخه اصلی اين فيلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جديد يکسری تغييرات در فيلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ويژه به فيلم . داستان فيلم در زمان جنگهای ويتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپيتان ويلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبوديا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکيل داده را پيدا کرده و بکشد . زمانيکه او در جنگل فرود می آيد کم کم توسط نيروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم يکی يکی به قتل می رسند . همينطور که ويلارد به مسيرش ادامه می دهد بيشتر و بيشتر شبيه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .
  •  
  • نقد:
  • فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .
  •  
  •  
  • تحلیل
  • اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
  • Scene from Apocalypse Now
  •  والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان  ویلارد میشود .
  • تحليل ويتوريو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فيلم‌نامة جان ميليوس اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد؛ زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست، بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر، نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند، بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم. براساس چنين تحليلي سرهنگ كورتز نمايندة بخشِ تيره و تاريك تمدن است؛ حقيقتي است كه از دلِ تاريكي بيرون مي‌آيد.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو  میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اينك آخر زمان همه چيز حكايت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فيلم، وحشتِ تمدنِ سياه و بدويِ اعماقِ جنگل‌هاي سايگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ويلارد. كوپولا و تدوين‌گرِ فيلمش ريچارد ماركز (Richard Marks) و دستيارانش جري گرينبرگ، والتر مريچ و ليزا فراچمن با اداي دين به سرگئي ايزنشتين، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهايي از قرباني كردنِ گاو تدوين موازي كرده‌اند؛ 
  •  
  • همان‌گونه كه ايزنشتين نيز در فيلمِ اعتصاب كشتارِ كارگران را با سلاخيِ يك گاو در كشتارگاه به‌شكل پيوند موازي نشان داده بود. خوفناكيِ سلاخيِ گاو در مراسمي آييني با كشتنِ شنيع كورتز بر همان خشونت و وحشتي دلالت دارد، كه كورتز در واپسين دمِ حياتش چندبار آن‌را تكرار مي‌كند. به‌رغم اقتباسِ غيرمتعارف و پسزمينه‌اي كه جنگِ ويتنام است. نکته جالب فيلم اين است که شخصيت ارام کاپيتان ويلارد رفته  رفته تبديل به همان کلونل کورتز ميشود .در يکي از نماهاي فيلم کورتز و ويلارد رو در روي يک ديگر قرار و در يک نبرد خونين  کاپيتان ويلارد کلونل کورتز را با يک شمشير به صورت وحشيانه اي سلاخي ميکند !يکي از زيبا ترين سکانسهايي که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب يک شخص جديد به نام کاپيتان ويلارد دوباره زنده ميشود .بنجامين ويلارد که انساني ارام و معتدلي بود تبديل به همان انسان وحشي جنايت کاري ميشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.......
  • حسین یوسفی
  • نمایی از تصویر کاپیتان ویلارد .در حال تبدیل شدن به شخصیتی مثل کلونل کورتز

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:17 توسط امید دل تورو |


  • 21 Grams
  • محصول:2003 USA
  • فیلمی از: Alejandro Gonzalez
  • فیلمنامه: Guillermo Arriaga
  • اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
  • مدت زمان فیلم:124 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند

  • بازیگران:
  • اSean Penn     در نقش    Paul Rivers
  • Naomi Watts     در نقش    Cristina Peck
  • Danny Huston     در نقش    Michael
  • Carly Nahon     در نقش    Cathy
  • Claire Pakis     در نقش    Laura
  • Benicio Del Toro     در نقش    Jack Jordan
  • Nick Nichols     در نقش    Boy
  • Charlotte Gainsbourg     در نقش    Mary Rivers
  • John Rubinstein     در نقش    Gynecologist
  • خلاصه فیلم:
  • مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود...
  •  
  • نقد فیلم
  • فیلم 21 گرم
  •  به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts  و اSean Penn و به خصوصBenicio Del Toro را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی Naomi Watts  و اSean Penn نمیپردازم  (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
  •  اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم  تا مسئله کمی روشن تر شود
  • Benicio Del Toro on a poster for Focus' 21 Grams
  • . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro   فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش  در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود  (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان  اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است  میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
  •  بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با  پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
  • در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
  • می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
  • و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
  • مگه چی از ما کم می‌شه؟
  • مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟
  • با رفتن اون چی می‌شه؟
  • مگه چقدر ارزش داره؟
  • 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
  • وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
  • 21 گرم چقدر وزن داره؟
  • این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
  • برگرفته از:http://hossein-ussefi.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 2:55 توسط امید دل تورو |


همشهری - محدثه واعظي پور

زمان زيادي لازم نبود كه منتقدان و اهالي سينما بفهمند كافه ستاره نسخه ايراني فيلمي است مكزيكي به نام كوچه ميداك . بعضي ها كه فيلم را ديده و فراموش كرده بودند، پس از نمايش كافه ستاره در جشنواره بيست و چهارم فيلم فجر به دنبال شباهت هاي زياد فيلم سامان مقدم با كوچه ميداك ؛ آن فيلم نه چندان مشهور مكزيكي را به ياد آوردند. اما ارزش هاي فيلم مقدم، ارتباط زيادي به كوچه ميداك ندارد. اگرچه طرح اصلي داستان و فرم روايت عينا از كوچه ميداك به فيلمنامه پيمان معادي آمده اما حاصل كار او و اجراي خوب و حرفه اي مقدم، كافه ستاره را يك سر و گردن از منبع اقتباسش بالاتر نگه داشته است. اگر معادي، اعتماد به نفس بيشتري داشت و همان ابتدا، موضوع را به كارگردان مي گفت، شايد جو منفي درباره كافه ستاره به وجود نمي آمد. گاهي آدم ها براي جبران بعضي اشتباههايشان مجبور به دادن تاوان زيادي مي شوند. اميدواريم پنهان كاري پيمان معادي، ارزش هاي فيلم خوش ساخت سامان مقدم را كمرنگ نكند.
* * *
داستان و شخصيت ها
داستان كوچه ميداك برگرفته از رمان كوچه مدق نوشته نجيب محفوظ مصري است. خورخه فونس (كارگردان) توانسته به خوبي قصه را بومي كند. شخصيت هاي اصلي فيلم كه 3 ايپزود نام آنها را بر پيشاني دارد، يك مرد، دختري جوان و زني ميانسال هستند. اين ترتيب در كافه ستاره به شكلي ديگر حفظ شده. پيمان معادي، اپيزود روتيليو را حذف كرده و فيلمنامه را با اپيزود فريبا شروع كرده؛ شخصيتي كه به نوعي شبيه همسر روتيليو است. در كوچه ميداك اپيزود اول داستان مرد مسن اما منحرفي است كه با وجود داشتن همسر و فرزند، دست به خلاف هاي اخلاقي مي زند. معادي اين شخصيت را تبديل به فريدون(شاهرخ فروتنيان) همسر فريبا(افسانه بايگان) كرده. مردي كه سابقه زندان دارد، خوشگذران است و زندگي فريبا را تباه كرده. اين جابه جايي كاملاً منطقي و پذيرفتني است. در ضمن، كمك كرده فيلم مقدم منسجم تر شود، چون شخصيت هاي اصلي 3 زن هستند كه هر كدام در زندگي مشكلات و مسائلي دارند.
اپيزود دوم كافه ستاره سالومه نام دارد و شخصيت اصلي اين اپيزود يكي ديگر از ساكنان محله است. دختري جوان كه قرار است با ابي(پژمان بازغي) ازدواج كند. سالومه به نوعي آلميتاي كوچه ميداك است كه نقشش را سلما هايك بازي كرده. او هم رابطه اي عاطفي با ابل شاگرد آرايشگاه دارد. ابل در كافه ستاره تبديل شده به ابي. جوان محجوبي كه شاگرد ميكانيك است و مي خواهد زندگي خوبي براي سالومه (هانيه توسلي) فراهم كند. معادي اين رابطه عاطفي را عيناً از كوچه ميداك به كافه ستاره آورده. حتي جزيياتي مثل ملاقات آلميتا و ابل روي پشت بام تبديل شده به ديدار سالومه و ابي. در هر دو فيلم، اين زوج از هم جدا مي شوند، البته در كافه ستاره آينده در ابهام مي ماند. ابي زنداني مي شود و سالومه براي كار به دبي مي رود. اما كارگردان كوچه ميداك در ايپزود چهارم كه بازگشت نام دارد، به طور واضح سرنوشت آلميتا و ابل را به تصوير مي كشد. اپيزود سالومه برگرفته از ايپزود آلما در فيلم مكزيكي است.
ايپزود سوم كوچه ميداك ، سوزانتيا نام دارد و در كافه ستاره اين اپيزود كه بخش پاياني فيلم است ملوك نام دارد. ملوك (رويا تيموريان) زن ميانسالي است كه نسبت به ديگر شخصيت هاي فيلم، وضعيت مالي بهتري دارد، شباهت او به سوزانتياي كوچه ميداك اين است كه هر دو تنها هستند و در روياهايشان به دنبال مردي مي گردند كه با اسب سفيد بيايد و آنها را خوشبخت كند!
در كوچه ميداك مادر آلميتا، فالگير است و براي سوزانتيا فال مي گيرد و او را به آينده اميدوار مي كند. پيمان معادي شخصيت مادر را حذف كرده و به جايش سالومه با پدرش زندگي مي كند كه معلم نابيناي بازنشسته است. سكانس فال گرفتن در كافه ستاره طور ديگري نوشته شده، اگر چه ايده اصلي از فيلم مكزيكي آمده، اما ملوك براي گرفتن فال حافظ پيش پدر سالومه(مسعود رايگان) مي آيد و با شنيدن غزل حافظ به اين نتيجه مي رسد كه مرد روياهايش به زودي سر مي رسد! دلبستگي ملوك به خسرو (حامد بهداد) در كوچه ميداك هم هست. چاوا پسر روتيليو، دوست ابل معادل شخصيت خسرو است. البته در كوچه ميداك ، چاوا در ايپزود چهارم به همراه ابل از آمريكا برمي گردد. در حالي كه ازدواج كرده و يك پسر دارد. اما در كافه ستاره خسرو موقع خروج غيرقانوني از مرز كشته مي شود.
در كوچه ميداك شخصيت هايي مثل فيدل، مرد كتابفروش و... كه اغلب آنها را در كافه روتيليو مي بينيم، وجود دارند كه در كافه ستاره حذف يا كم رنگ شده اند. به عنوان مثال مي شود گفت نقش كوتاهي كه مهدي صباغي بازي مي كند، معادل ايراني كتابفروشي است كه پاتوقش كافه روتيليو است و در سكانسي همسر روتيليو با او درد دل مي كند. معادي اين سكانس را در كافه ستاره تبديل كرده به سكانس گفت وگوي مادر فريبا(نيكو خردمند) با دستفروشي كه كنار كوچه كتاب مي فروشد.
در كافه ستاره يك شخصيت جذاب و سمپاتيك به نام كتي(نگار فروزنده) داريم كه با وجود حضور كوتاه در فيلم، دوست داشتني و به ياد ماندني است. در كوچه ميداك هم آلميتا دوستي دارد كه چند سكانس او را مي بينيم. شخصيتي كه ايرج نوذري بازي كرده به نوعي تلفيقي از فيدل (پيرمرد ثروتمندي كه قصد ازدواج با آلميتا را دارد) و مرد ثروتمندي كه دختر جوان را به دام مي اندازد، است. شاگرد روتيليو كه با سوزانتيا ازدواج مي كند هم تبديل شده به جوان يكه بزني كه در كافه با ايرج نوذري درگير مي شود و دل ملوك را به دست مي آورد.
همان طور كه كارگردان مكزيكي در تبديل داستان مصري به فيلمي كه نشان دهنده فضا، مناسبات و روابط مردم در محله اي فقيرنشين در مكزيك است، موفق بوده، پيمان معادي در ساخت فضايي ايراني و قابل باور موفق بوده است. فيلمنامه كافه ستاره نسبت به كوچه ميداك امتيازهاي بيشتري دارد، موجز است و ريتم بهتري دارد، ذهن تماشاگر را به تكاپو مي اندازد تا درباره سرنوشت كاراكترها فكر كند. اما كوچه ميداك جايي براي خلاقيت باقي نمي گذارد و همه چيز را كامل و آماده در اختيار مخاطب قرار مي دهد. ايپزود بازگشت در كوچه ميداك كاملاً زايد است و خوشبختانه اين فصل در كافه ستاره وجود ندارد.
كارگرداني
كارگرداني سامان مقدم در كافه ستاره نسبت به فيلم هاي قبلي اش رشد محسوسي داشته. او، فيلم به فيلم بهتر شده و در كافه ستاره توانسته از تجربيات گذشته به خوبي استفاده كند. كافه ستاره فيلمنامه اي با شخصيت هاي متعدد داشته. مقدم در انتخاب بازيگر براي بعضي از نقش ها دقت و وسواس زيادي به خرج داده. هدايت بازيگرها و يكدست كردن بازي ها امتيازي است كه بايد به مقدم داد. در حالي كه در كوچه ميداك بازي ها يك دست نيست. حركات بازيگر نقش ابل، تصنعي و با اغراق زيادي همراه است. مخصوصاً در صحنه هايي كه قرار است محبت و علاقه اش را به آلميتا نشان بدهد. در عوض، سامان مقدم سكانس هاي عاشقانه فيلمش را خيلي خوب كارگرداني كرده. سكانس ملاقات ابي و سالومه در شب باراني، يا گفت و گوي آنها زماني كه هر كدام در اتاق هايشان هستند و حتي عجله ابي براي ديدار كوتاه سالومه در خيابان، خيلي خوب از كار درآمده؛ اين سكانس ها، هم تأثيرگذار هستند، هم بازي هاي خوبي دارند. اما در كوچه ميداك بازي احساساتي اغراق آميزي ديده مي شود. در سكانس وداع ابل و آلميتا يا سكانس مرگ ابل، كارگردان به دنبال اين بوده كه اشك مخاطب را دربياورد. اما مقدم، تلاشي براي اين نكرده كه مخاطب كافه ستاره را احساساتي كند و اين امتياز بزرگي است.
در كوچه ميداك سكانس درگيري روتيليو و همسرش، ميزان توانايي هاي كارگردان مكزيكي در خلق يك صحنه درگيري را نشان مي دهد كه به شدت ضعيف و پر ايراد است. اما كافه ستاره از اين گاف ها ندارد. مقدم همان قدر كه در كار با بازيگران جوان موفق بوده، در هدايت بازيگران با سابقه و حرفه اي خلاقيت نشان داده. او خيلي راحت مي توانست نقش ملوك را به افسانه بايگان بسپارد و براي نقش فريبا به سراغ رويا تيموريان برود. اما در انتخاب اين دو بازيگر، كاملاً ضد كليشه اي عمل كرده و اين ريسك را كرده كه نقشي دشوار و دروني مثل فريبا را به بايگان بدهد. حضور تيموريان و مهارتش در اجراي نقشي طنزآلود، به فيلم كمك زيادي كرده است.
پژمان بازغي، نگار فروزنده، حامد بهداد، هانيه توسلي و شاهرخ فروتنيان هم عملكرد قابل توجهي دارند و انرژي قابل ملاحظه اي براي اجراي نقش ها صرف كرده اند. بازي هاي كافه ستاره در ياد ماندني است.
مقدم در فضاسازي هم موفق بوده، فضاي كافه اي در محله اي نه چندان مرفه، فضاسازي مجلس ختم، عروسي ملوك، خانه ملوك و... كم ايراد و تقريباً واقعي است. تلخي كافه ستاره و سرنوشت شوم آدم هايش به دليل كارگرداني خوب مقدم، تأثير مضاعف پيدا كرده است.
هر دو فيلم به مفهوم معصوميت از دست رفته و عشق تباه شده مي پردازند، اما واقعيت اين است كه در كافه ستاره اين مفهوم، بيشتر و به شكلي بهتر و عميق تر نشان داده مي شود. فيلم با تصويري از روياي ملوك تمام مي شود. در مجلس عروسي او، همه آنهايي كه روزي بودند و ديگر نيستند را سرحال و آراسته در كنار هم مي بينيم و اين، اندوهي خاص براي تماشاگر به همراه دارد، چون مي داند كه آن روزها گذشته است.
رفت و آمدهاي زماني در روايت داستان كه برگ برنده كوچه ميداك است، در كافه ستاره شكل پخته تري دارد. در اپيزود دوم، نماي درشتي از گريه ابي در اتومبيل مي بينيم. تماشاگر احساس مي كند، ابي به خاطر سالومه اشك مي ريزد. در اپيزود سوم، روايت طوري پيش مي رود كه متوجه مي شويم ابي به دليل مرگ خسرو اين طور گريه مي كند. سكانسي كه فريبا اتومبيلش را به تعميرگاه ابي برده در هر سه اپيزود هست، اما هر بار بخشي از اين اتفاق را مي بينيم كه جذابيت خاصي دارد.
حضور در جشنواره
كوچه ميداك از جشنواره هاي فيلم مكزيك، جوايز متعددي به دست آورده. اما در جشنواره فجر سال گذشته نسبت به كافه ستاره به شدت بي مهري شد. فيلم مي توانست در بخش هاي كارگرداني، فيلمبرداري، طراحي صحنه و لباس، بازيگري و موسيقي سيمرغ بگيرد. ناديده گرفتن بازي هاي بازيگران اين فيلم در جشنواره فيلم فجر جاي تامل دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 2:16 توسط امید دل تورو |