تبليغاتX
سینما از دید ما

امروز اولین روز بیست و پنجمین جشنواره فجر بود...هر سال به انتظار رسیدن چنین روزی با انگشتان دستهام روزها و هفته ها و ماه ها رو میشمردم.گاهی اوقات از انگشتان پاهام هم بهره می بردم.گاهی هم به امید اینکه این سودای سیمرغ زودتر فرا برسه هر روز رو معادل هشت انگشت،هر هفته رو معادل چهار انگشت و هر ماه معادل دو انگشت در نظر میگرفتم...یادش بخیر...همیشه  این موقع شور و هیجان خاصی داشتم و تقریبا اکثر فیلم ها رو از نظر میگذروندم..فیلم ها وکارگردان های مورد علاقه مو تحسین میکردم و بقیه رو تحقیر و....یادمه برای بید مجنون ۵ هزارتومان،( اونم با کلی تمنا و قربون صدقه رفتن)به نام پدز ۶ هزار تومان(که بعد از زیارت این شاهکار آقای حاتمی کیا به زمین و زمان و علی الخصوص خودم لعنت فرستادم) و چهار شنبه سوری ۸ هزار تومن از جیبم خالیم پرداخت کردم(جالب اینکه بلیط چهار شنبه سوری مال روز گذشته بود و یادمه سر این فیلم چه ها که نکشیدم)....با تداعی این خاطرات تلخ وشیرین و حال وهوا و جو  حاکم در اون روزها انگار دل محبوس شیشه ایم از جا کنده میشه...ولی چه فایده...دیگه نه عزمی مونده که بخوام جزمش کنم...نه شور و اشتیاقی... نه نایی،نه یاری و نه یارایی...چی بگم...چی بگم از دل تنگم که هر چی ازش بیشتر میگم تنگتر میشه...بگذریم...فقط میخوام برام دعا کنید تا این لکه دلمردگی،این احساس دلزدگی از همه چیز و همه کس،بی هیچ انگیزه و دلیلی از وجودم شسته بشه و همچون آبی روان بره به یه جای دور...جایی که هیچ اثری ازش نباشه ...جایی که برای همیشه  منو به حال خودم بگذاره و بگذره...

به امید روزی که دوباره با وجودی سرشار و آکنده از جنب و جوش امید،لبریز ازشور و هیجان بتونم گوش به زنگ باشم...گوش به زنگ صدایی که منو به پشت دریا،به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی،به کوچه های گیج از عطر اقاقی میخونه ...

به بیابانی که فراموش شده ای بنام عشق از پشت پنجره به آن مینگرد

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

به یکدیگر

آن  بام های   بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

ان روزها رفتند

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 4:45 توسط امید دل تورو |


سلام خدمت شما عزیزان.ورودتان رو به این وبلاگ خوشامد میگم.من اسمم امیده.۱۸ سالمه.پسر در ظاهر شوخ و شادی هستم و مهمتر از همه اینکه بد نیست بدونید چیزی که منو از سایر مخلوقات متمایز میکنه حافظه ی بسیار قوی ایه که خداوند به بنده عطا کرده.اینقدر قوی که نمیدونید دوستانم چه ها از دست من میکشند. و دیگه اینکه... آهان. دیگه اینکه ۳سالی هست که قدم در عرصه ی تئاتر گذاشته ام و عاشق تئاتر و بازی روی صحنه هستم(البته از شما چه پنهون که اخیرا خیلی دلم برای صحنه تنگ شده)خب همونطور که از اسم وبلاگ و تخصص بنده پیداست گمونم حدس زده باشین که موضوع وبلاگ در مورد چیه.اینجانب قصد دارم که مطالب و اخبار روز سینمای جهان و در بعضی موارد اتفاقات تئاتری رو در اختیارتون قرار دهم.خوشحال میشم که با نظرات و انتقادات سازنده تون به بنده ی ناشی در وبلاگ نویسی کمک کنید.دیگه بجای اینکه بیشتر از این سیخ تو اعصابتون بکنم بنده ترجیح میدم زحمتو کم کنم.

                                                                                  شاد و خرم باشید.همانند بهار

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:36 توسط امید دل تورو |