تبليغاتX
سینما از دید ما

درباره وضعيت سالن هاي تئاتر
اهمیت ندارد ...
محمد يعقوبي


گویی در تئاتر کشور ما اهمیت ندارد که روز به روز به تعداد اهالی تئاتر افزوده می‌‌شود ولی تعداد سالنها همان است. به بهانه کمبود سالن سال به سال از تعداد روزهای اجرای یک نمایش کم میشود. مسئولان ابدا نگران نیستند.



گویی در تئاتر کشور ما اهمیت ندارد که روز به روز به تعداد اهالی تئاتر افزوده می‌‌شود ولی تعداد سالنها همان است. به بهانه کمبود سالن سال به سال از تعداد روزهای اجرای یک نمایش کم میشود. مسئولان ابدا نگران نیستند. گویی تعیین زمان اجرا و تعداد اجرا برای هر نمایش تنها وظیفه مسئولان است. گویی ساختن سالن یا احیای سالن های بی استفاده را وظیفه خود نمی‌دانند. کمبود سالن هر بدی که داشته باشد به علت تعداد زیاد متقاضیان اجرا در مقایسه با تعداد کم سالن‌ها برای کسانی که از طریق ممیزی ارتزاق

 می کنند وضعیتی پربرکت است. پس اهمیت ندارد که تعداد سالن‌های اجرای تئاتر اندک است. اهمیت ندارد که سالن‌های بسیاری در سراسر کشور بی‌استفاده مانده است. اهمیت ندارد که نمایشتان از کیفیت لازم برخوردار باشد، اهمیت ندارد که از سوی تماشاگران مورد استقبال واقع شده باشد در هر صورت نمایشتان همان اندازه اجرا خواهد داشت که یک نمایش فاقد کیفیت و الکن در ارتباط با مخاطب اجرا خواهد داشت. میپرسید چرا؟ پاسخ آماده است. دیگران هم نوبت اجرا دارند. به خاطر دیگران. اهمیت ندارد شما چند ساعت چند روز و با چه شرایط طاقت فرسایی نمایشنامه نوشته یا نمایشی را برای اجرا آماده کردهاید. شما همان‌قدراجرا خواهید داشت که نمایشی فاقد تمرین اجرا خواهد داشت. اهمیتی ندارد که شما میکوشید نمایشنامهای متفاوت و در عین حال جذاب برای مخاطب بنویسید. اهمیت ندارد که می کوشید تماشاگران بیگانه با تئاتر را به هنر تئاتر علاقه مند کنید.

در چند سال اخیر هر کارگردانی در شورای ساخت نمایش خود که شورای تصمیمگیری درباره بودجه نمایش است متوجه میشود که هر سالن نمایش بودجه خاص خود را دارد پس اگر کارگردانی قرار باشد در تالار نو اجرا کند اهمیتی ندارد که چه سابقه درخشانی دارد، استقبال مخاطبان از نمایشهای گذشته او و حتی کیفیت بالای نمایش کنونی او اهمیتی ندارد. این هم که چه کسانی در کارش بازی میکنند و با چه سوابقی اهمیت ندارد. به او گفته میشود که بودجهی تالار نو کمتر از بودجهی تالار چهارسو است و بودجهی تالار چهارسو از اصلی کمتر. این نگاه غیرمسئولانه به سالن‌های نمایش بدون تردید منجر به درجهبندی سالنها شده است. گویی ارزش اقتصادی نمایش نه به دست‌اندرکاران و کیفیت کار بلکه به محل اجرای آن وابسته است. نتیجه اینکه اهمیت ندارد نمایشتان این بار شاید مناسب تالار نو باشد. اهمیت ندارد که شما عمیقا احساس میکنید نمایشی که میخواهید اجرا کنید چهقدر مناسب اجرا در تالار مولوی یا سالن کوچک اداره تئاتر یا تالار نو است. عزمتان را جزم می‌کنید که تصمیمگیرندگان را قانع کنید نمایشتان فقط و فقط مناسب سالن اصلی یا چهارسو یا قشقایی است و لاغیر. و شما به هر صورت اجازه‌ی اجرا می‌گیرید. پس لب‌خند بزنید. نگرانی درونی خود را آشکار نکنید. اهمیت ندارد که خیلی‌ از دیگران اجازه‌ی اجرا نگرفته‌اند. اهمیت ندارد که سالن‌های تئاتر از ویژگی‌های استاندارد و لازم سالن‌های اجرا برخوردار نیست. اهمیت ندارد شما و بازیگران‌تان در هنگام اجرا احساس امنیت نمی‌کنید. اهمیت ندارد که تماشاگران در وضعیت ناامنی به سر می‌برند و اگر حادثه‌ای در سالن رخ دهد جبران‌ناپذیر خواهد بود‌.

گویی در تئاتر کشور ما اهمیت ندارد که...در تئاتر کشور ما چه چیزی اهمیت دارد؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:25 توسط امید دل تورو |


" بهروز وثوقي" درفيلم جديدي از" بهمن قبادي " كه به زودي درتركيه كليد خواهد خورد، جلوي دوربين خواهد رفت. خود " بهروز وثوقي" گفته در چند وقت اخير پيشنهادهايي براي بازي درفيلم هاي ايراني به او شده ، اما فيلمنامه قبادي را پسنديده است. اين بازيگر در پاسخ به اينكه پيشنهاد هاي ديگري هم مطرح شده، گفته است :كارگردان هاي ديگري هم هستند ،كساني كه كمابيش نمي شناسم، اما كارهاي موفقي داشته اند. عده اي هم كه مي شناسم، چون من نمي توانم به ايران بروم، عملا پيشنهاد نمي دهند. "محمدهاشم سبوكي" تهيه كننده سينماي ايران درسالهاي ابتدايي دهه 80 ، در گفت و گويي بااعلام اين خبر گفته بود : لوكيشن هاي اين فيلم همه در آمريكا است و فيلمبرداري در آن جا انجام مي شود؛ ما سعي مي كنيم كه تقاضاي پروانه ساخت به وزارت ارشاد ارايه دهيم و منتظر گرفتن جواب مي شويم. وي گفته است : بازي" بهروز وثوقي" در اين فيلم قطعي است ؛ اين در حالي است كه فيلم، بر خلاف شئونات اسلامي و قوانين جمهوري اسلامي نيست؛ ولي چون فيلم داستان يك بازيگري است كه زماني در ايران سوپر استار بوده، به همين دليل آقاي وثوقي را انتخاب كرديم؛ چون داستان نزديك به زندگي شان بوده است؛ شريك خارجي اين فيلم هم SONY PICTURS است. سبوكي در مورد داستان اين فيلم مي گويد: اين فيلم داستان زندگي دختر جواني در يك مجتمع فقيرنشين در نيويورك است و هميشه پيرمردي را در همسايگي خود در فضايي تاريك و روشن مشاهده مي كند؛ يك شب اتفاقي براي اين دختر مي افتد و پيرمرد به كمك دختر مي آيد و دختر متوجه مي شود كه او در زمانهاي دور بازيگري معروف بوده است. براساس اين گزارش در سال 84 نيز بهروز غريب پور در گفت وگويي باروزنامه شرق خبر از بازي بهروز وثوقي در فيلم جديد خود با عنوان سواربر طوفان مي دهد ، اما چند روز بعد غريب پور درگفت وگوي ديگري با اشاره به انتشار اخباري مبني بر حضور بهروز وثوقي در فيلم سوار بر طوفان مي گويد : واكنش منفي به اين اخبار وجود نداشته است و همين موضوع نشان مي دهد كه امكان پذيرش وثوقي در اين فيلم وجود دارد. به گفته غريب پور: وثوقي فيلمنامه اين فيلم را خوانده و اظهار تمايل كرده تا در آن بازي كند. اين كارگردان سينما در آن زمان اظهار اميدواري كرد كه تهيه كننده فيلم راه حلهاي مناسبي را براي حضور وثوقي در اين فيلم بوجود آورد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:50 توسط امید دل تورو |


روح آزادی بر فراز آشیانه‌ی سینما



نسترن میرجلالی

درباره‌ی زندگی و آثار جک نیکلسن«Jack Nicholson »
بزرگ شدن نیكلسون عجیب بود تا آن‌جا که خود اوسرگذشتش را تا قبل از سی سالگی نمی‌دانست. جک در 22 آوریل 1937 در نیویورك بدنیا آمد. سپس مادرش او را به وطن خود یعنی نپتون واقع در نیوجرسی، جایی كه توسط مادربزرگش بزرگ شده بود؛آورد در حالی كه همیشه فكر می‌كرد مادر واقعی‌اش، خواهر بزرگ‌تر اوست.
جک از موقعیت واقعی‌اش بی‌خبر بود تا این‌كه در 1974 توسط خبرنگاری كه درباره زندگی او تحقیق می‌كرد از آن آگاه شد. اما جزئیات این مسئله نامعلوم ماند چون در آن زمان هم مادر و هم مادربزرگش مرده و رازهایشان را با خود به گور برده بودند. در نتیجه نیكلسون هیچ تصوری از پدر واقعی‌اش نداشت. اما به هر حال این واقعیتی بود که می‌بایست پذیرفته می‌شد.
مادر نیكلسون ـ كه خودش او را خواهر خود می‌دانست ـ رقصنده و بازیگر بااستعدادی بود و توانسته بود خود را بر روی صحنه مطرح كند. پدربزرگ جك، كه در زندگی او نقش پدرش را بازی می‌كرد، جك را به سینما و هم‌چنین میخانه‌ها می‌برد. این مرد در سال 1955 به خاطر نوشیدن بیش از حد مشروب، مرد.
جك، جوان خوش چهره و شادی بود. او وارد دبیرستانی در ماناسكوان (Manasquan) در نیوجرسی شد ولی تحصیلش را ادامه نداد. او هم‌چنین در بسیاری از نمایش‌های مدرسه‌اش بازی می‌كرد. وقتی هفده ساله بود در سفری كه به كالیفرنیا برای دیدن خواهرش داشت تصمیم جدی گرفت كه بازیگر شود. او به عنوان پسر پیغام رسان در واحد كارتون MGM مشغول به کار شد و بازیگری را در گروهی بنام «بازیگران تئاتر حلقه» تعلیم دید و به همراه این گروه شروع به اجرا بر صحنه تئاتر و هم‌چنین تلویزیون كرد.
اولین درخشش او در فیلم‌ها در سال 1957 وقتی رخ داد كه «راجركومان» ( Roger Corman) او را برای نقش اصلی فیم كم هزینه‌اش، «قاتل گریان» انتخاب كرد. او در آن فیلم نقش جوانی را بازی ‌كرد كه به سمت دو نفر تیراندازی می‌کند و پس از آن از كاری كه انجام داده بود بسیار می‌ترسد. و در فاصله زمانی بسیار كمی او را برای نقش بیمار فیلم «مغازه كوچك وحشت» و به دنبال آن در «كلاغ» به كار گرفت. پس از تجربه خوبی كه نیكلسون از همكاری با كومان (Corman) بدست آورده‌بود، مدت زیادی منتظر كارهای بعدی ماند و بالاخره توانست با «بوریس كارلف» (Boris Karlaff) در فیلم «ترور» بازی كند.
نیكلسون با بازیگری به نام «سندرا نایت» (Sardra Night) ازدواج كرد و یك سال بعد از به دنیا آمدن دخترشان «جنیفر» جدا شدند.
سپس در رابطه‌ای كه با كارگردانی به نام «مونت هلمن» (Monte Helman) داشت، با او چهار فیلم موفق ساخت. او فیلم‌های «جنگ برای خشم» و «سواری در گردباد» را نوشت و «شلیك» را تهیه كرد. كه دو فیلم آخر وسترن‌های موفقی با فیلمنامه‌های فكر شده بودند.
نیكلسون با وجود این‌كه مواد مخدر زیادی مصرف می‌كرد، به غایت شیفته هوشیاری ذهنی و فرهنگ ملی بود و تلاش می‌كرد تا طرز فكرش را در شكل و اندازه‌های وسترن قرار دهد.
فیلم «سوار آسان» به كارگردانی «پیتر فاندا» (Peter Fonda) از او یك ستاره ساخت. این فیلم نامزدی اسكار را برای او به دنبال داشت و او را بر روی خط موفقیت‌های متوالی قرار داد.
نیكلسون به یكی از اسرارآمیزترین شخصیت‌های هالیوود تبدیل شد بازیگر چند چهره‌ای كه نه تنها قادر به تفسیر كردن رُل‌های زیادی بود، بلكه هم‌چنین قادر به تغییر سبك از فیلمی به فیلم دیگر بود. او در حال ساختن فیلم بعدی‌اش با نام «اقبال» بود كه با كنجكاوی‌های دوستش «وارن بیتی» (Warren Beatty) حقیقت را درباره خانواده‌اش کشف کرد. متأسفانه مادر واقعی‌اش در اثر سرطان در سال 1963 مرده بود و مادربزرگش چهار سال قبل از «سوار آسان» درگذشت و فرزند محبوبش را تنها گذاشت. این واقعیت، ضربه سختی به او وارد كرد.
او نقش «رندال مورفی» (Randal McMurphy) ، روح آزادی در یك آسایشگاه روانی را در فیلم «پرواز برفراز آشیانه فاخته» بسیار زیبا ایفا كرد و به شایستگی عنوان بهترین بازیگر را دریافت كرد. اما از موقعیتش به سادگی برای بدست آوردن نقش‌های بزرگ استفاده نكرد. در واقع او در طول دوران حرفه‌ای‌اش چندین نقش موفق را از دست داده است مثل «مایكل كورلئونه» در «پدرخوانده» ، «رابرت رادفورد» در «اینك آخر الزمان» و نقش «جان دیوت» در «به خانه آمدن».
ابتدا خودش را در برابر «مارلون براندو» (Marlon Brando) در «میسوری از هم می‌پاشد» آزمود و بعد فیلم خودش «به سوی جنوب» را با بازی «استین برگن» (Steen Burgen) كه اولین نقش اصلی‌اش بود، ساخت. «به سوی جنوب» می‌توانست فیلم خوبی شود ولی موفقیت زیادی نداشت. جك نیكلسون مدتی بیكار بود تا این‌كه دوباره در یكی از معروف‌ترین نقش‌هایش یعنی «جك تورنس» در فیلم «درخشش» ظاهر شد.
ویژگی‌هایی او از شخصیت «تورنس» در این فیلم نمایش داد و از آنها برای پرداخت نقش استفاده كرد همان‌هایی است كه در نقش‌های «ژوكر» در «بتمن» و «شیطان» در فیلم «جادوگران غرب» استفاده شده است. او اسكار دیگری را به خاطر نقش فضانوردی به نام «گارت بریدلاو» (Garrett Breedlove) دریافت كرد كه در فیلم «دوران محبوبیت» سعی می‌كند «شرلی مك لین» (Shirley Maclaine) را گمراه كند.
اولین نقش را در فیلم «ستاره‌ی عصر» تكرار كرد. سپس برای چندین نقش دیگر در كنار «آنجلیكا هاستون» (Angelica Huston) ظاهر شد. او دوباره برای نقش جنجالی‌اش در «چند مرد خوب» نامزد دریافت جایزه شد و بالاخره به خاطر بازی در نقش «ملوین یودال» (Melvin Udall) در فیلم «بهترین شكل ممكن» این جایزه را دریافت كرد. در آن زمان نیكلسون در موقعیت مالی خوبی بود و فیلم‌هایش بیشتر از یك و نیم میلیون دلار فروش می‌کرد. اما نقشی كه او شصت میلیون دلار برایش دریافت كرد، فیلم «بت من» است. او می‌دانسته كه در كارنامه‌اش چه نوشته شده‌است . در سخنرانی اسكار برای فیلم «پرواز برفراز آشیانه فاخته» از «مری پیكفورد» (Mary Pickford) تشكر كرد برای اینكه اولین بازیگری است كه یك درصد از حضورش را گرفته است. نقش بعدی او در فیلم «وثیقه» بود، فیلمی كه نیكلسون در آن با كارگردان «شان پن» (Sean Penn) كه با او فیلم «گارد عبور» را ساخت، پیوند دوباره برقرار کرد. در فیلم «درباره اشمیت» او در نقش «وارن اشمیت» ظاهر شد كه مرد بازنشسته‌ی شصت و شش ساله‌ای است كه همسرش را از دست داده و می‌رود تا با ملاقات دخترش با خانواده جدیدی آشنا شود. نیكلسون در هیبت اشمیت بسیار قابل درك و كامل می‌نمود. بخشی از فیلم را می‌توان كمدی دانست،‌ بخشی را جادویی و برخی قسمت‌ها را، حتی می‌توان تراژدی نامید.
نیكلسون در فیلم «چیزی كه دارم» كه یك كمدی رمانتیك است، در كنار «دایان كتین» درخشید. «دایان كتین» جایزه گلدن گلاب را به خاطر این فیلم از آن خود كرد و نامزد اسكار نیز شد. ولی نیكلسون از نامزد شدن باز ماند. برای نیكلسون در سن 66 سالگی كارش است كه او را زنده نگاه می‌دارد. او هنوز در حرفه بازیگری برانگیخته از احساسات است. همان‌طور كه تا به حال هم بیش‌تر، تماشاگرانش را سرگرم كرده‌است تا این‌كه آنها را افسرده و كسل كند. او می‌گوید «من درباره‌ی این‌كه چه نوع فیلم‌هایی بازی كنم تصمیم گرفته‌ام و این را می‌دانم كه به بازیگری در مدیوم دیگر باید «نه» بگویم. من نمی‌خواهم زندگی‌ام را با ناراحت كردن مردم سپری كنم.»
تصور كردن این موضوع مشكل است كه نیكلسون نزدیك چهل است در بالاترین سطح بازی كرده‌است. او در طول این مدت، سه جایزه اسكار و دوازده نامزدی جوایز مختلف را از سال 1969 با فیلم «سوار آسان» ذخیره كرده‌است. نیكلسون مدت زیادی است كه درصدر جدول ماركت هالیوود قرار دارد.
اگر عبارت «گنگستری» صفت توصیفی مناسبی برای نیكلسون در فیلم‌های اولیه‌اش باشد، در مورد فیلم‌های بعدی باید صفت «شیطانی» را به آن اضافه كرد. جك نیكلسون در برخی فیلم‌های دلهره‌آور «راجر كدمان» در اوایل دهه شصت نقش‌های كوچك ولی در عین حال تأثیرگذاری ایفا كرد. سپس با نقش وكیل سرخورده از دنیا در «سوار آسان» به موفقیت بزرگی دست یافت. در «پنج قطعه راحت» ، «معرفت جسم» و «سلطان ماروین گاردنز» او نقش آدم‌های تنها و سرخورده‌ای را بازی كرد كه از دنیا جدا و منزوی شده‌اند.
پس از آن یك سری نقش‌هایی شروع شد كه تكیه‌گاهی جز درایت و هوش خود در جامعه‌ای بی‌رحم نداشتند. جنبه شیطانی شخصیت سینمایی او اولین بار با «درخشش» به چشم آمد، سپس كمی در «روابط عاطفی» و بالاخره در «جادوگران استوویك» شخصیتی بطور كامل با چنین شخصیتی بازی كرد. به خاطر نقش یك رمان نویس وسواسی در برابر «هلن هانت» (Helen Hunt) در «بهترین شكل ممكن» (1997) اسكار بهترین بازیگر مرد را بُرد.
با سه اسكار، پنج گلدن گلاب و بسیاری از افتخارات دیگر، جك نیكلسون به بلندای دستاوردهای حرفه‌ای رسیده است. علاوه بر آن او در تعدادی از فیلم‌های مدرن بازی كرد مثل «شهر چینی‌ها» ، «پرواز برفراز آشیانه فاخته» ، «درخشش» و «بتمن».
سهم نیكلسون در گسترش سینمای مدرن به حدی است كه در سال 1994 توسط انجمن فیلم آمریكا برای یك عمر تلاش مورد تقدیر قرار گرفت. در نگاهی به گذشته، این جایزه نابه هنگام بود چون پس از آن، نیكلسون سومین جایزه‌ی اسكارش را برای «بهترین شكل ممكن» گرفت و هیچ علامتی از ترك بازیگری نشان نداد.
بازی او در فیلم‌هایی هم‌چون «پرواز برفراز آشیانه فاخته» ، «دوران محبوبیت» و «درباره‌ی اشمیت» نوع خاصی از توانایی‌هایش را آشكار می‌كند كه او مهارت خاصی در ایفای نقش شخصیت‌های عصبی و روانی دارد.

فیلم‌ها:
ـ اسلحه‌های ویل سانت (2005)
ـ نوجوانانی از فضا/ ترور (2004)
ـ ترور/ ترس تا حد مرگ (2004)
ـ چیزی كه دارم (2003)
ـ یك دهه تأثیرپذیری (2003)
ـ كنترل خشم (2003)
ـ درباره‌ی اشمیت (2002)
ـ بهترین شكل ممكن (1997)
ـ خون و شراب (1996)
ـ ستاره غروب (1996)
ـ حمله مریخی‌ها (1996)
ـ گارد عبورد (1995)
ـ گرگ (1994)
ـ چند مرد خوب (1002)
ـ مشكل بشر (1992)
ـ دو جك (1990)
ـ بتمن (1989)
ـ اخبار براد كاست (1987)
ـ دوران محبوبیت (1983)
ـ پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند (1981)
ـ قرمز (1981)
ـ درخشش (1980)
ـ میسوری از هم می‌پاشد (1976)
ـ اقبال (1975)
ـ مسافر (1975)
ـ تامی (1975)
ـ مسافر (1975)
ـ پرواز برفراز آشیانه‌ی فاخته (1975)
ـ آخرین جزئیات (1974)
ـ شهر چینی‌ها (1974)
ـ سلطان ماروین گاردنز (1972)
ـ پنج قطعه راحت (1970)
ـ در یك روز روشن خوب می‌بینی (1970)
ـ سوار آسان (1969)
ـ فرشتگان جهنم روی چرخ‌ها (1967)
ـ سواری در گردباد (1966)
ـ شلیك (1966)
ـ كلاغ (1963)
ـ مغازه‌ی كوچك وحشت (1960)
ـ سوار وحشی (1960)
ـ مغازه كوچك وحشت (1960)
ـ مجموعه‌ی بوریس كارلف (1960)
كارگردانی:
ـ دوجك (1990)
ـ به سوی جنوب (1978)
تهیه‌‌كنندگی:
ـ سواری در گردباد (1966)
ـ شلیك (1966)
فیلمنامه نویس:
ـ سفر (1967)
ـ سواری در گردباد (1966)

آكادمی

سال عنوان فیلم نامزد/ برنده
2002  بهترین بازیگر مرد درباره‌ی اشمیت (2002) نامزد
1997  بهترین بازیگر مرد  بهترین شكل ممكن (1997)  برنده
1992  بهترین بازیگر مكمل مرد چند مرد خوب (1992) نامزد
1985  بهترین بازیگر مرد  افتخار (1985) نامزد
1983  بهترین بازیگر مكمل مرد  دوران محبوبیت (1983)  برنده
1981  بهترین بازیگر مكمل مرد  قرمز (1981)  نامزد
1975  بهترین بازیگر مرد  پرواز برفراز آشیانه‌ی فاخته (1975)  برنده
1974  بهترین بازیگر مرد  شهر چینی‌ها (1973) نامزد
1970   بهترین بازیگر مرد پنج قطعه راحت (1970)  نامزد
1969  بهترین بازیگر مكمل مرد  سوار آسان (1969)  نامزد

آكادمی انگلستان

سال عنوان فیلم نامزد/ برنده
1982  بهترین بازیگر مكمل مرد  قرمز (1981)  برنده
1976  بهترین بازیگر مرد  پرواز برفراز آشیانه‌ی فاخته (1975) برنده
1973  بهترین بازیگر مرد  شهر چینی‌ها (1974)  برنده

انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس

سال عنوان فیلم نامزد/ برنده
2002  بهترین بازیگر مرد  درباره‌ی اشمیت (2002)  برنده
1986  بهترین بازیگر مرد  جادوگردان جنوب (1987)  برنده
1983 بهترین بازیگر مكمل مرد دوران محبوبیت (1983)  برنده

انجمن منتقدان فیلم نیویورك

سال عنوان فیلم نامزد/ برنده
1983  بهترین بازیگر مكمل مرد دوران محبوبیت (1983) برنده
1981  بهترین بازیگر مكمل مرد قرمز (1981) نامزد
1975  بهترین بازیگر مرد پرواز برفراز آشیانه فاخته (1975) برنده
 1974 بهترین بازیگر مرد شهر چینی‌ها برنده
1970  بهترین بازیگر مرد پنج قطعه راحت (1970)  نامزد
1969 بهترین بازیگر مكمل مرد سوار آسان (1969) برنده

گلدن گلاب

سال عنوان فیلم نامزد/ برنده
2003  بهترین بازیگر مرد چیزی كه دارم (2003)  نامزد
2002   بهترین بازیگر درام درباره‌ی اشمیت (2002) برنده
1997  بهترین بازیگر مرد كمدی بهترین شكل ممكن (1997)  برنده
1992 بهترین بازیگر مرد درام هافا (1992)  نامزد
1992 بهترین بازیگر مكمل مرد  چند مرد خوب (1992)  نامزد
1989 بهترین بازیگر مرد كمدی بتمن (1989) نامزد
1985 بهترین بازیگر موزیكال افتخار (1985) برنده
1983 بهترین بازیگر مكمل مرد دوران محبوبیت (1983) برنده
1981 بهترین بازیگر مكمل مرد  قرمز (1981) نامزد
1975 بهترین بازیگر مرد درام پرواز برفراز آشیانه‌ی فاخته (1975) برنده
1974 بهترین بازیگر مرد درام شهر چینی‌ها (1974) برنده
1970 بهترین بازیگر مرد  درام پنج قطعه راحت (1970) نامزد
1969  بهترین بازیگر مكمل مرد  سوار آسان (1969) نامزد


منابع مورد استفاده:

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 3:39 توسط امید دل تورو |


‌‌ترجمه: مجتبي‌ پورمحسن‌
اجراي‌ مجدد نمايش‌ “ يك‌ ماه‌ براي‌ بچه نامشروع” نوشته‌ي‌ يوجين‌ اونيل‌ به‌ كارگرداني‌ هوارد ديويس‌ كه‌ از اول‌ ماه‌ دسامبر در اولدويك‌ به‌ روي‌ صحنه‌ رفته‌ در برادوي‌ نيز اجرا خواهد شد. به‌ گزارش‌ آسوشيتدپرس‌ اين‌ نمايش‌ كه‌ در آن‌ كوين‌ اسپيسي، ايوبست‌ و كالم‌ ميني‌ بازي‌ مي‌كنند از نهم‌ آوريل‌ 2007 در بروكس‌ اتكينسون‌ تياتر به‌ روي‌ صحنه‌ خواهد رفت.
در نمايش‌ “يك‌ ماه‌ براي‌ بچه نامشروع”، كوين‌ اسپيسي‌ (كه‌ دوبار به‌ خاطر فيلمهاي‌ “مظنونين‌ هميشگي” و “زيبايي‌ آمريكايي” برنده‌ي‌ جايزه‌ي‌ اسكار شده) نقش‌ جيمز ترنري‌ را بازي‌ مي‌كند كه‌ اولين‌ بار در سال‌ 1986 در نمايش‌ “سفر طولاني‌ روز به‌ سوي‌ شب” نوشته‌ي‌ يوجين‌ اونيل‌ در مقابل‌ جك‌ لمون‌ بازي‌ كرد. او آخرين‌ بار براي‌ بازي‌ در نمايش‌ ديگري‌ از يوجين‌ اونيل‌ با كارگرداني‌ ديويس‌ روي‌ صحنه‌ي‌ تاتر برادوي‌ ديده‌ شده‌ بود. بازي‌ در آن‌ نمايش، براي‌ اسپيسي‌ نامزدي‌ جايزه‌ي‌ توني‌ را به‌ ارمغان‌ آورد. او در سال‌ 1991 به‌ خاطر بازي‌ در نمايشي‌ از نيل‌ سيمون‌ برنده‌ي‌ جايزه‌ي‌ توني‌ شد.
ايو بست‌ ديگر بازيگر اين‌ نمايش‌ قبلا به‌ خاطر بازي‌ در نمايش‌ “سوگواري‌ الكترا مي‌شود” به‌ كارگرداني‌ ديويس‌ جايزه‌ي‌ انجمن‌ منتقدين‌ را به‌ دست‌ آورد. سال‌ گذشته‌ او بار ديگر اين‌ جايزه‌ را به‌ دست‌ آورد و در عين‌ حال‌ جوايز ايوينينگ‌ استاندارد و اوليوير را نيز دريافت‌ كرد. ايوبست‌ تجربه‌ي‌ بازي‌ در سه‌ گانه‌ي‌ “ساحل‌ اتوپيا” نوشته‌ي‌ تام‌ استاپارد، “باغ‌ آلبالو” و “سه‌ خواهر” نوشته‌ي‌ آنتوان‌ چخوف‌ در نشنال‌ تياتر لندن‌ را در كارنامه‌ دارد.
در نمايش‌ “يك‌ ماه‌ براي‌ حرامزاده‌ جوساي‌ (ايوبست)، زني‌ است‌ كه‌ با پدرش‌ (ميني) در خانه‌اي‌ روستايي‌ در كانكتيكوت‌ زندگي‌ مي‌كند عاشق‌ جيمز تيرون، بازيگر درجه‌ سومي‌ مي‌شود كه‌ لايعقل‌ در روياي‌ تبديل‌ شدن‌ به‌ ستاره‌ي‌ سينما است. اين‌ نمايش‌ كه‌ نخستين‌ بار در سال‌ 1957 به‌ روي‌ صحنه‌ رفت‌ براي‌ پنجمين‌ بار در برادوي‌ اجرا مي‌شود. پيش‌ ازاين‌ گابريل‌ بايرن‌ و چري‌ جونز در سال‌ 2000 اين‌ نمايش‌ را در والتركر تياتر به‌ روي‌ صحنه‌ برده‌ بودند.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 2:52 توسط امید دل تورو |


  • Apocalypse Now 
  •  
  • اینک اخرالزمان
  • فیلمی از : Francis Ford Coppola
  • محصول:1979
  • ژانر: اکشن ،  ماجراجويي ،  درام ،  مهيج ،  جنگي
  • فیلمنامه: John Milius ، Francis Ford Coppola
  • زمان:202 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
  •  
  • بازیگران:
  • Marlon Brando     در نقش    Colonel Walter E. Kurtz
  • Martin Sheen     در نقش    Captain Benjamin L. Willard
  • Robert Duvall     در نقش    Lieutenant Colonel Bill Kilgore
  • Frederic Forrest     در نقش    Jay 'Chef' Hicks
  • Sam Bottoms     در نقش    Lance B. Johnson
  • Albert Hall     در نقش    Chief Phillips
  • Laurence Fishburne     در نقش    Tyrone 'Clean' Miller (as Larry Fishburne)
  • Dennis Hopper     در نقش    Photojournalist
  • Harrison Ford     در نقش    Colonel Lucas
  • G.D. Spradlin     در نقش    General Corman
  •  
  • خلاصه فیلم:
  • نسخه اصلی اين فيلم در سال 1979 بر اساس ناول Heart of Darkness ساخته شد . در نسخه جديد يکسری تغييرات در فيلم داده شده است از جمله افزودن برخی جلوه های ويژه به فيلم . داستان فيلم در زمان جنگهای ويتنام اتفاق می افتد . داستان از جائی آغاز می شود که به کاپيتان ويلارد دستور داده می شود که به جنگلی در کامبوديا رفته و کلونل کورتز خائن را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکيل داده را پيدا کرده و بکشد . زمانيکه او در جنگل فرود می آيد کم کم توسط نيروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم کم دچار جنون می شود . همراهان وی هم يکی يکی به قتل می رسند . همينطور که ويلارد به مسيرش ادامه می دهد بيشتر و بيشتر شبيه کسی می شود که برای کشتنش فرستاده شده است .
  •  
  • نقد:
  • فیلم اینک اخر الزمان یکی از شاهکارهای فرانسیس فرد کاپولا است .فیلم که زمانی نسبتا طولانی دارد هرگز باعث خستگی بیننده نمیشود .وداستان فیلم از یک نوع کشش عالی برخوردار است.فیلمنامه بسیار قدرتمند و بازیهای استثنائی مارلون براندو در نقش کولنل کورتز و مارتین شن در نقش کاپیتان بنجامین ویلارد بر زیبائی های این اثر افزوده است .فیلم دارای صحنه های بسیار خشونت امیزی به مانند بریدن سر و جدا کردن اجزای بدن میباشد .که بسیار واقعی ساخته شده اند.لوکیشن های بسیار زیبا جنگل و حالت رمز گونه این فیلم بسیار عالی است .
  •  
  •  
  • تحلیل
  • اینک اخر الزمان و به درستی زمان خشونت و سلطه و استبداد به روایت فرانسیس فرد کاپولا تاثیری عمیق بر ذهن به جای میگزارد .طوری که زمان سپری شده و نسبتا طولانی فیلم را احساس نخواهیم کرد.فیلم به دست مایه های تاثیرات منفی جنگ میان امریکا و ویتنام میپردازد .اینکه سلطه گران غرب از انسانها یک هیولا درست میکنند برای اهداف خودشان و افزار هیولا ی خود ساخته خود را از دست میدهند .نمونه واضح ان رهبر گروه القا عده بن لادن که تمام تحصیلات عالیه خود را در سازمان جاسوسی سیاه گذرانده است و دست پرورده خود امریکایی ها است و اینک تبدیل شده است به یک قطب مخالف امریکا و برای خودش حکومتی مجزا تشکیل داده است .کلونل کورتز هم نمادی از همان بن لادن های زمان حال است که البته در تاریخ گذشته این نوع هیولا پروری امریکا وجود داشته است .کاپولا به زیبایی و با قدرت هرچه تمام تر و به صورت نه خیلی نا محسوس سیاستهای غلط کشورهای سلطه جو را زیر سوال میبرد .کلونل کورتز شخصی است که به صورت وحشیانه مردم ویتنام را قتل عام کرده است و سپس در یکی از جنگلهای مخوف ویتنام برای خود یک ارتش میسازد و جالب اینکه برای خود و سربازانش و مردم و بومیان جنگل حکم یک فرد قدیس را پیدا میکند و یک نوع فرهنگ و فلسفه جدید زندگی را ابداع میکند به طوری که سربازان او حاضر هستند برای او جان بدهند .
  • Scene from Apocalypse Now
  •  والبته جان دادن مثل یک گوسفند او هر از چند گاهی یکی از افراد خودش و بومیان منطقه را سلاخی میکند و به صورت کاملا وحشیانه سر و دست انها را قطع میکند و ازاین کار لذت میبرد .در واقع کلونل کورتز دیوانه به روایت تصویر همان امریکا و سربازان دیوانه و روانی او همان متحدان امریکایی او هستند و بومیان منطقه و جنگل وینام همان کشورهایی هستند که از روی ناچاری و ضعف مجبور هستند تابع دستورات وفرهنگ و فلسفه جدید زندگی که توسط کلونل کورتز ابداع شده باشند .فرهنگی که نماد وحشیگری از نوع مودبانه میباشد.در ادامه فیلم مشاهده میکنیم که کلونل کورتز به قدری جنایات وحشیانه ای انجام میدهد که خود سیاستمداران امریکایی را به وحشت میندازد .در واقع انها برای مهار کسی که خود تربیت کرده اند عاجز هستند و حال او را دشمن سر سخت خودشان میدانند .درست مثل دیکتاتورهایی مثل صدام و تروریستهایی مثل بن لادن در جهان واقعیت که هر کدامشان به نوعی همان کلونل کورتز ادم کش هستند .در نهایت انها تصمیم میگیرند که کورتز را از میان بردارند و برای این کار از شخصی به نام کاپیتان ویلارد .استفاده میکنند.کاپیتان ویلارد شخصیتی است ارام و ادبی و متعادل که همراه یک تیم برای نابودی کلونل کورتز به منطقه اعزام میشود .هر چه قدر که از داستان میگزرد افراد کاپیتان ویلارد یک به یک و پس از دیگری و به صورت مرموزی به بدترین شکل ممکن کشته و سلاخی میشوند و همین موضوع باعث دیوانگی افراد کاپیتان  ویلارد میشود .
  • تحليل ويتوريو استورارو از داستانِ جوزف كنراد و فيلم‌نامة جان ميليوس اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار مي‌سازد؛ زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام مي‌شود، اما در عين حال تاريكي به‌معناي حذف نور هم نيست، بلكه تاريكي نقيض نور است. به‌عبارت ديگر، نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند، بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آن‌ها به درك و شناخت خويش مي‌رسيم. براساس چنين تحليلي سرهنگ كورتز نمايندة بخشِ تيره و تاريك تمدن است؛ حقيقتي است كه از دلِ تاريكي بيرون مي‌آيد.همان حقیقتی که در کاخهای روشن و مجلل سیاستمداران امریکایی ساخته شده است .محیط دهشتناک و تاریک و جهنم گونه ای که شخصیت های فیلم در ان اثیر میشوند و راه فراری ندارند نماد همان جنگ نافرجام امریکا علیه ویتنام است که انها خود را در این جهنم گرفتار میکنند .نکته دیگر قابل تامل فیلم جنگ روانی و ذهنی شخصیتهای فیلم میباشد که به شدت از نظر روحی تحط فشار میباشند کاپیتان ویلارد بارها و بارها در ذهن خود به منطقه مخوف و جهنمی که درون جنگل تاریک وجود داشت سفر کرده بود و هربار به نوعی با کلونل کورتز روبه رو  میشود.هر چه قدر که ویلارد به منطقه کامبوج نزدیک میشود دچار جنگ روانی و اعتقادی میشود و به مرور ان ریشه های شخصیت انسانی و اعتقادات خود را با دیدن صحنه های وحشتناک و بقایای جنگ از دست میدهد. اينك آخر زمان همه چيز حكايت از وحشت دارد: وحشتِ بمباران در آغاز فيلم، وحشتِ تمدنِ سياه و بدويِ اعماقِ جنگل‌هاي سايگون و وحشتِ قتلِ سرهنگ كورتز به‌دستِ فرستادة دولتش سروان ويلارد. كوپولا و تدوين‌گرِ فيلمش ريچارد ماركز (Richard Marks) و دستيارانش جري گرينبرگ، والتر مريچ و ليزا فراچمن با اداي دين به سرگئي ايزنشتين، كارگردانِ نام‌آورِ روس، سكانسِ كشتنِ كورتز را با نماهايي از قرباني كردنِ گاو تدوين موازي كرده‌اند؛ 
  •  
  • همان‌گونه كه ايزنشتين نيز در فيلمِ اعتصاب كشتارِ كارگران را با سلاخيِ يك گاو در كشتارگاه به‌شكل پيوند موازي نشان داده بود. خوفناكيِ سلاخيِ گاو در مراسمي آييني با كشتنِ شنيع كورتز بر همان خشونت و وحشتي دلالت دارد، كه كورتز در واپسين دمِ حياتش چندبار آن‌را تكرار مي‌كند. به‌رغم اقتباسِ غيرمتعارف و پسزمينه‌اي كه جنگِ ويتنام است. نکته جالب فيلم اين است که شخصيت ارام کاپيتان ويلارد رفته  رفته تبديل به همان کلونل کورتز ميشود .در يکي از نماهاي فيلم کورتز و ويلارد رو در روي يک ديگر قرار و در يک نبرد خونين  کاپيتان ويلارد کلونل کورتز را با يک شمشير به صورت وحشيانه اي سلاخي ميکند !يکي از زيبا ترين سکانسهايي که تا به حال ساخته شده .در واقع کلونل کورتز کشته نشده بلکه او در قالب يک شخص جديد به نام کاپيتان ويلارد دوباره زنده ميشود .بنجامين ويلارد که انساني ارام و معتدلي بود تبديل به همان انسان وحشي جنايت کاري ميشود که خود برای نابود کردنش به این جهنم پای گذاشته بود و اینک وجود کورتز در کاپیتان ویلارد تجلی میکند.......
  • حسین یوسفی
  • نمایی از تصویر کاپیتان ویلارد .در حال تبدیل شدن به شخصیتی مثل کلونل کورتز

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:17 توسط امید دل تورو |


  • 21 Grams
  • محصول:2003 USA
  • فیلمی از: Alejandro Gonzalez
  • فیلمنامه: Guillermo Arriaga
  • اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
  • مدت زمان فیلم:124 دقیقه
  • رده بندی سنی:  R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند

  • بازیگران:
  • اSean Penn     در نقش    Paul Rivers
  • Naomi Watts     در نقش    Cristina Peck
  • Danny Huston     در نقش    Michael
  • Carly Nahon     در نقش    Cathy
  • Claire Pakis     در نقش    Laura
  • Benicio Del Toro     در نقش    Jack Jordan
  • Nick Nichols     در نقش    Boy
  • Charlotte Gainsbourg     در نقش    Mary Rivers
  • John Rubinstein     در نقش    Gynecologist
  • خلاصه فیلم:
  • مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود...
  •  
  • نقد فیلم
  • فیلم 21 گرم
  •  به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts  و اSean Penn و به خصوصBenicio Del Toro را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی Naomi Watts  و اSean Penn نمیپردازم  (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
  •  اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم  تا مسئله کمی روشن تر شود
  • Benicio Del Toro on a poster for Focus' 21 Grams
  • . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro   فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش  در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود  (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان  اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است  میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
  •  بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با  پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
  • در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم، مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
  • می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
  • و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
  • مگه چی از ما کم می‌شه؟
  • مگه چی می‌شه اگه  ما 21 گرم از دست بدیم؟
  • با رفتن اون چی می‌شه؟
  • مگه چقدر ارزش داره؟
  • 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
  • وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
  • 21 گرم چقدر وزن داره؟